قصه ی دل
یکی بود یکی نبود
زیر این چرخ کبود
یکی دل شکسته بود
یکی بود که تنها و رفیق غمها شده بود
توی بغض وتنهایی‚ همدم غمها شده بود
از آدما بد دیده بود‚ رنج زیاد کشیده بود
توی این دنیای بزرگ‚ تنها رفیقش خدا بود
هر وقت دلش غم می گرفت‚ میشست خدا خدا می کرد
توی سکوت و تنهایی‚ بلند اونو صدا می کرد
می گفت:آخه مهربونم‚ رفیقم ای همزبونم
چرا کسی رو ندارم‚ چرا همش بد میارم
چرا هر کسی که میاد‚ واسه دل خودش میاد؟!
چندتا محبت رو که دید بعد‚ میده یاد ما به باد؟
دلم می خواد جز تو عزیز‚ یکی باشه باهام باشه
توی شبای تنهاییم ‚ بذر محبت بپاشه
یکی باشه که دلمو‚ واسه دل خودش نخواد
همدم و همزبون باشه‚ منو واسه خودم بخواد
یکی که تنهام نذاره‚ تو غصه و دلواپسی
نامرد و بی وفا نشه‚ توی روزای بی کسی
میرفتن و می اومدن‚ روزا یکی یکی با هم
امیدم هم همینجوری‚ میشد کم و کم و کم
داشتم همینجور میشدم‚ یه نا امیده نا امید
اما یهو یه نور اومد تو دل تاریکم پدید
یکی اومد تو زندگیم‚ ازعشق و از وفا می گفت
از پاکی و صداقت و‚ ایمانش به خدا می گفت
تو دستای مهربونش‚ عشق و پاکی و صفا بود
تو قلب عاشقش پر از‚ نور قشنگ خدا بود
یه مهربون یه هم زبون‚ تو شب خاکستری بود
آره عزیز دلم اون ...از خدا یه یاد گاری بود![]()
![]()













دنیا را با زیبایی هایش بین
